حسین کشته اشک ها

:: حسین کشته اشک ها

پرسش:

 

اين كه در زيارت اربعين مي خوانيم اي كشته شده اشك يعني چه؟


پاسخ:

 

از مقدس ترين و با فضيلت ترين زيارت هايي كه در فرهنگ ديني وارد شده است، زيارت قبر ابا عبدالله الحسين ـ عليه السلام ـ مي باشد و براي زيارت هيچ امامي به اين اندازه سفارش نشده به طوري كه ترك آن براي شيعه اي كه توان زيارت را دارد امري ناپسند شمرده شده و به نوعي لازم است چنان چه امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند:

زيارت حسين بن علي ـ عليهما السلام ـ بر هر كس كه او را از سوي خداوند «امام» مي داند واجب است.(1)

زيارت يكي از راه هاي ياد و احياي اهداف امام حسين ـ عليه السلام ـ و الگو قرار دادن تفكرات ناب آن حضرت است و زيارت اربعين يعني چهلمين روز شهادت آن حضرت و روز بيستم صفر يكي از با فضيلت ترين زيارت هاست و امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ خواندن زيارت اربعين را يكي از علامت هاي مومن مي شمارند.(2)

در فرازي از اين وصيت چنين آمده است: «وصل علي الحسين المظلوم، الشهيد الرشيد، قتيل العبرات و ....»(3) «و درود فرست بر حسين مظلوم، شهيد رشيد، كشته شده اشكها و...

«العبرات» از عبره است يعني گريه اي كه از سينه بيرون آيد و كنايه از كسي است كه با يادآوري مطلب و يا شخصي بغض گلويش را مي گيرد و چشمانش اشك آلود مي شود و مراد از اين كه امام حسين ـ عليه السلام ـ كشته شده اشك هاست به اين است كه هر كس امام حسين ـ عليه السلام ـ و واقعه عاشورا را ياد كند، چشمانش اشك آلود مي گردد. شهيدي كه هم يادش گريه آور است و هم اشك ريختن در سوگ او ثواب دارد و موجب احياي اهداف عاشورا مي شود و امامان ـ عليهم السلام ـ نيز توصيه فراوان بر عزاداري و گريستن بر مصيبت هاي آن حضرت داشته اند. امام حسين ـ عليه السلام ـ مي فرمايند: من كشته شده اشك هايم.(4) و باز فرمود: من كشته شده اشكم و هيچ مومني مرا ياد نمي كند مگر آن كه گريه كرده و بغض گلويش را بگيرد و اشك در چشمانش مي آيد.(5) و امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: كشته اشك يعني هيچ مومني او را ياد نمي كند مگر گريه كند.(6)

بنابراين مراد از كشته شده اشك ها يعني امام حسين ـ عليه السلام ـ به خاطر اهداف بزرگ و متعالي كه داشتند و عده اي نگذاشتند اين اهداف در جامعه عملي شود و آن حضرت را شهيد كردند بر ملت هاي آزاده چنان اين غم و اندوه سنگين است كه هماره بر آن حضرت اشك مي ريزند و حسين ـ عليه السلام ـ كشته شده اي است كه اشك ها در ياد او سرازير است.

 

 

 

--------------------  

پاورقی:

 

1. ابن قولويه، جعفر، كامل الزيارات، بي جا، موسسه نشر الفقاهه، اول، 1417هـ .ق، ص236.

2. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفاء، دوم، 1403هـ .ق، ج98، ص329.

3. ابن طاوس، رضي الدين، اقبال الاعمال، بي جا، مكتب الاعلام الاسلامي، اول، 1416 هـ .ق، ج3، ص342.

4. قمي، شيخ عباس، منتهي الامال، بي جا، هجرت، ج1، ص538.

5. شيخ صدوق، الامالي، قم، موسسه بعثت، اول، 1417 هـ .ق، ص200.

6. نوري، حسين، مستدرك الوسائل، قم، ال البيت، دوم، 1408هـ .ق، ج10، ص318.

 

 

منبع: نرم افزار پاسخ 2 مرکز مطالعات و پاسخ گویی به شبهات حوزه علمیه قم

منبع : قرآن و اهل بيت عليهم السلام رمزماندگاريحسین کشته اشک ها
برچسب ها : السلام ,زيارت ,عليه ,حسين ,امام ,كشته ,عليه السلام ,امام حسين ,زيارت اربعين ,ترين زيارت ,احياي اهداف

نژاد پرستی هرگز نژاد دوستی آری

:: نژاد پرستی هرگز نژاد دوستی آری

 خداوند در قرآن کریم می فرماید:

 يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ؛

حجرات آیه 13

اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد؛ (اينها ملاك امتياز نيست،) گرامى‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!

مردم از اين جهت كه مردمند همه با هم برابرند و هيچ اختلاف و فضيلتى در بين آنان نيست و كسى بر ديگرى برترى ندارد و اختلافى كه در خلقت آنان ديده مى‏شود كه شعبه شعبه و قبيله قبيله هستند، با زبان‌های مختلف، تنها به اين منظور در بين آنان به وجود آمده كه يكديگر را بشناسند تا اجتماعى كه در بينشان منعقد شده نظام بپذيرد و ائتلاف در بينشان تمام گردد، چون اگر شناسايى نباشد، نه پاى تعاون در كار مى‏آيد و نه ائتلاف، پس غرض از اختلافى كه در بشر قرار داده شده اين است، نه اينكه به يكديگر تفاخر كنند، يكى به نسب خود ببالد، يكى به سفيدى پوستش فخر بفروشد، یکی زبانش را برتر بپندارد و يكى به خاطر همين امتيازات موهوم، ديگران را در بند بندگى خود بكشد و يكى ديگرى را استخدام كند و يكى بر ديگرى استعلا و بزرگى بفروشد و در نتيجه كار بشر به اينجا برسد كه فسادش ترى و خشكى عالم را پر كند و همه چیز را نابود نموده، همان اجتماعى كه دواى دردش بود، درد بى درمانش شود.

خداوند زیبان را امتیاز نمی داند و بلکه در اين جمله مى‏خواهد امتيازى را كه در بين آنان بايد باشد بيان كند، اما نه امتياز موهوم، امتيازى كه نزد خدا امتياز است و حقيقتا كرامت و امتياز است و آن تقوا داشتن است. حال زبان گفتگو و نوشتاریش هر چه باشد، زبان رسمی کشوری داشته باشد یا نداشته باشد، زبان کشورش همان زبان گفتاریش باشد یا با هم فرق کند.

 

توضيح اينكه:

 

اين فطرت در هر انسانى است كه به دنبال كمالى مى‏گردد كه با داشتن آن از ديگران ممتاز شود و در بين اطرافیان خود داراى شرافت و كرامتى خاص گردد. و از آنجايى كه عامه مردم دل‏بستگيشان به زندگى مادى دنيا است قهرا اين امتياز و كرامت را در همان مزاياى زندگى دنيا، يعنى در مال و جمال و حسب و نسب و زبان و امثال آن جستجو مى‏كنند و همه تلاش و توان خود را در طلب و به دست آوردن آن به كار مى‏گيرند، تا با آن به ديگران فخر بفروشند و بلندى و سرورى كسب كنند.

در حالى كه اين گونه مزايا، مزيت‏هاى موهوم و خالى از حقيقت است و ذره‏اى از شرف و كرامت به آنان نمى‏دهد، و او را تا مرحله شقاوت و هلاكت ساقط مى‏كند.

آن مزيتى كه مزيت حقيقى است و آدمى را بالا مى‏برد و به سعادت حقيقيش كه همان زندگى طيبه و ابدى در جوار رحمت پروردگار است مى‏رساند، عبارت است از تقوى و پرواى از خدا. آرى، تنها و تنها وسيله براى رسيدن به سعادت آخرت همان تقوى است كه به طفيل سعادت آخرت سعادت دنيا را هم تامين مى‏كند، و لذا خداى تعالى فرموده‏:

" تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ"

سوره انفال، آيه 67.

شما متاع دنيا راى مى‏خواهيد، ولى خدا آخرت را.

و نيز فرموده:‌

" وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏"

سوره بقره، آيه 197.

 براى زندگى ابدى خود توشه جمع كنيد كه بهترين توشه تقوى است.

و وقتى يگانه مزيت تقوى باشد، قهرا گرامى‏ترين مردم نزد خدا با تقوى‏ترين ايشان است، هم چنان كه در آيه مورد بحث هم همين را فرموده است و زبان و رنگ و لهجه داشتن و احترام گذاشتن دیگرا به زبان گفتاری او و احترام نگذاشتن هیچ اثرگذاری در این مزیت یعنی تقوای الهی ندارد.

و اين آرزو و اين هدفى كه خداى تعالى به علم خود آن را هدف زندگى انسانها قرار داده، هدفى است كه بر سر به دست آوردن آن ديگر پنجه به رخ يكديگر كشيدن پيش نمى‏آيد، بخلاف هدف‌هاى موهوم مذكور كه براى به دست آوردن آن مزاحمت‌ها، جنگ‌ها و خونريزي‌ها پيش مى‏آيد. او مى‏خواهد بيش از ديگران ثروت را به خود اختصاص دهد، و اين مى‏خواهد قبل از ديگران به رياست برسد. او مى‏خواهد در تجمل دادن به زندگى از ديگران سبقت بگيرد، و اين مى‏خواهد آوازه‏اش همه آوازه‏ها را تحت الشعاع قرار دهد، و همچنين ساير مزاياى موهوم، همچون انساب و غيره.

" إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ"

 اين جمله مضمون جمله قبل را تاكيد مى‏كند، و در ضمن اشاره‏اى هم به اين معنا دارد كه اگر خداى تعالى از بين ساير مزايا تقوى را براى كرامت يافتن انسان‌ها برگزيد، براى اين بود كه او به علم و احاطه‏اى كه به مصالح بندگان خود دارد مى‏داند كه اين مزيت، مزيت حقيقى و واقعى است، نه آن مزايايى كه انسانها براى خود مايه كرامت و شرف قرار داده‏اند، چون آنها همه، مزايايى وهمى و باطل است. زينتهاى زندگى مادى دنيايند كه خداى تعالى در باره آنها فرموده:

 

" وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ"

 

سوره عنكبوت، آيه 64.

این زندگى دنيا چيزى بجز لهو و لعب نيست، و خانه آخرتست كه زندگى واقعى است، اگر مى‏توانستند بفهمند.

آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه بر هر انسانى واجب است كه در هدفهاى زندگى خود تابع دستورات پروردگار خود باشد، آنچه او اختيار كرده اختيار كند، و راهى كه او به سويش هدايت كرده پيش گيرد. و خدا راه تقوى را براى او برگزيده، پس او بايد همان را پيش گيرد.

علاوه بر اين، بر هر انسانى واجب است كه از بين همه سنت‌هاى زندگى دين خدا را سنت خود قرار دهد.

منبع : قرآن و اهل بيت عليهم السلام رمزماندگارينژاد پرستی هرگز نژاد دوستی آری
برچسب ها : زندگى ,زبان ,تقوى ,ديگران ,براى ,مى‏خواهد ,خداى تعالى ,واقعى است، ,انسانى واجب ,سعادت آخرت ,مزيت حقيقى

راویان خطه ولایت‌مدار آذربایجان از اهل بیت عصمت و طهارت -صلوات الله و سلامه علیهم-

:: راویان خطه ولایت‌مدار آذربایجان از اهل بیت عصمت و طهارت -صلوات الله و سلامه علیهم-

پیشگفتار

خطه آذربایجان از دیر باز مهد ولایت و امامت بود و روایات فراوانی که اهل آذربایجان به طور مستقیم از خود ائمه –علیهم السلام- یا از اصحاب امامان و بزرگان شیعه نقل کرده اند، بیانگراین واقعیت است که آذربایجان نه امروزه خطه ولایتمدار و پیروان اهل بیت عصمت و طهارت و بلکه از صدر اسلام شیفتگان اهل بیت رسول خدا –صلی الله علیه و اله و سلم- بودند و بر خلاف عده ای که امروزه درصددند این مرز و بوم ولایی را به بهانه هایی، از ایران اسلامی و به عبارتی روشن‌تر از شیعه و پیروان اهل بیت عصم و طهارت –علیهم السلام- جدا سازند و بگویند این خطه را چه با ایران و ایرانی بودن که مهد تشیع در جهان است؟! و با این شگرد بخواهند این خطه سراسر عشق به اهل بیت –علیهم السلام- را به خیال خام خود از امامان جدا کنند؛ باید گفت درخشش راویان برجسته از اصحاب امام صادق -علیه السلام- و دیگر ائمه از این مرز و بوم و نیز نایل آمدن یارانی چون قاسم بن علاء تبریزی و دیگران به افتخار وکالت ناحیه مقدس حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه، بالاترین سند افتخار ولایت‌مداری این خطه در تاریخ است و هیچ کس را یارای پنهان داشتن این سند نیست و آذربایجان با افتخار بر پیروی از مکتب اهل بیت تا دنیا هست همچون خورشیدی تابناک و فروزان، خواهددرخشید.

آذربایجان همواره مورد نظر اهل بیت عصمت و طهارت –علیهم السلام- بود و بعد از به حکومت رسیدن امیر مومنان –علیه السلام-، با آن‌حضرت بیعت کردند و در این بیعت وفادار ماندند؛ چنانچه نصر بن مزاحم در کتاب وقعه صفین از محمد بن عبيد اللّه، از جرجانى روايت كرد و گفت: چون با امیر مومنان على بن ابی طالب  –علیه السلام- بيعت شد و او به نگاشتن نامه‏هايى به كارگزاران خود پرداخت، نامه‏اى به دست زياد بن مرحب همدانى براى اشعث بن قيس[1] فرستاد. على  –علیه السلام- به او نوشت: «اما بعد، اگر اين بدخواهى كه در ضمير تو نهفته است نمى‏بود، خود قبل از ديگر مردم بدين مهم پيشگام مى‏شدى، و شايد اگر از خدا بپرهيزى پاره‏اى از رفتار تو پاره‏اى ديگر از كارهايت را جبران كند و به سامان آرد. خبر بيعت مردم با من پيشتر به آگاهى تو رسيده بود، طلحه و زبير از كسانى بودند كه با من بيعت كرده بودند و سپس بى موجبى بيعتم را شكستند و امّ المؤمنين را بيرون كشاندند و روانه بصره شدند، من نيز رهسپار شدم و به يك ديگر برخورديم، و از ايشان خواستم بر سر پيمانى كه آن را شكسته بودند بازآيند، ولى سر تافتند و من در بازخواندن ايشان سخت كوشيدم و با همگان نكويى ورزيدم و سپس اتمام حجت كردم. تو نيز بدان، وظيفه حكومتى كه به تو سپرده‏اند طعمه‏اى نيست كه به چنگ آورده باشى، بلكه امانتى است كه به تو داده‏اند و مالى را كه در دست دارى همه، اموال خداست و تو فقط گنجور خداوند بر آن اموالى تا آن را به من بسپارى، اگر به راه راست بازآيى و درستى پيشه كنى باشد كه من براى تو بدترين فرمانروا نباشم و نيرويى نيست مگر از خداوند.»[2]

 


راویان خطه ولایت‌مدار آذربایجان از معصومین –علیهم السلام-

خاندان یسار

1- فضیل بن یسار

فضيل بن‏ يسار نهدي، از موالی و ساکن کوفه است، سپس به بصره کوچ کرد و در حیات امام صادق -علیه السلام- از دنیا رفت.[3]

برقی در المحاسن، صفار در بصائر الدرجات، کلینی در کافی، شیخ صدوق در من لایحضره الفقیه، کمال الدین و امالی، شیخ طوسی در تهذیب و استبصار و دیگر علمای برجسته شیعه همانند شیخ مفید و غیره از فضیل بن یسار روایاتی در کتاب‌های‌شان نقل کرده اند که نشان از اعتماد این بزرگان بر فضیل بن یسار می‌باشد.

در عظمت و بزرگواری فضیل همین بس که به افتخار مدال «منا اهل البیت»  و مدال «مخبتین» نائل آمد، چنانچه شیخ صدوق در من لا يحضره الفقيه در بيان طريق فضيل‏ بن‏ يسار می‌نویسد: آنچه من از فضیل بن یسار نقل می‌کنم، عبارت است از محمّد بن موسى بن المتوكّل- رضي اللّه عنه- از عليّ بن الحسين السعدآباديّ، از أحمد بن أبي عبد اللّه البرقيّ، از پدرش، از ابن أبي عمير، از عمر بن اذينة، از فضيل بن يسار که وی کوفی و از موالی بنی نهد بود و از کوفه به بصره رفت و امام باقر علیه السلام هر وقت وی را می‌دید می‌فرمود: «بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ» و ربعيّ بن عبد اللّه از غسل دهنده فضيل بن يسار نقل می‌کند که گفت: من وقتی فضیل را غسل می‌دادم، دستش عورتش را می‌پوشاند و من این را به امام صادق علیه السلام خبر دادم و حضرت فرمود: «رحم اللّه الفضيل ابن يسار هو منّا أهل البيت‏»؛[4] «خدا رحمت کند فضیل بن یسار را که او از ما اهل بیت بود».

فضيل بن يسار در نگاه مرحوم خوئی

کنیه فضیل بن یسار، أبا مسور بود و کتابی دارد که عده ای آن را نقل کرده اند از جمله:  أبو العباس أحمد بن علي قال: حدثنا أحمد بن جعفر قال: حدثنا أحمد بن إدريس، قال: حدثنا محمد بن أحمد بن يحيى، عن أحمد بن الحسين بن سعيد، عن أبيه و علي بن مهزيار، عن حماد بن عيسى عن الفضيل، بكتابه. شیخ مفید در رساله العددیه وی را از فقهای نامدار و از بزرگان شمرده است که حلال و حرام الهی از آنها گرفته شده است و هیچگونه طعنی بر اینها وارد نیست. کشی روایاتی در عظمت فضیل بن یسار نقل کرده است.[5] فضیل از جمله اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السلام اس که همه بر تصدیق او اتفاق نظر دارند.

طبقه فضیل در روایت

در اسناد زیادی که به 254 روایت می رسد، فضیل از  أبي جعفر سلام الله علیه و أبي عبد الله سلام الله علیه و  زكريا النقاض و عبد الواحد بن المختار الأنصاري نقل روایت کرده است.

أبو إسماعيل و أبو إسماعيل البصري و أبو أيوب و أبو المغراء و ابن أذينة و ابن بكير و ابن رئاب و أبان و أبان الأحمر و أبان بن عثمان و إسماعيل البصري و جميل و جميل بن دراج و جميل بن صالح و حريز و حريز بن عبد الله و الحسن بن الجهم و الحسن بن زياد و الحسن بن زياد الصيقل و الحسن بن موسى الخياط و الحسين بن موسى و الحسين بن موسى الحناط و حماد بن عثمان و خلف بن حماد و درست بن أبي منصور و ربعي و ربعي بن عبد الله و ربعي بن عبد الله بن الجارود و ربعي بن عبد الله بن الجارود الهذلي و سيف بن عميرة و عبد الكريم بن عمرو الخثعمي و عبد الله بن بكير و العلاء و علي بن رئاب و عمار بن مروان و عمرو بن أبان و عمر بن أذينة و القاسم بن الفضيل و محمد بن إسماعيل و محمد بن القاسم بن الفضيل و محمد بن مروان و موسى بن بكر و السندي از فضیل بن یسار روایت نقل کرده اند.

فضیل بن یسار در کتب اربعه

1- کلینی از ابن محبوب از علي بن رئاب از فضيل بن يسار از  أبي عبد الله سلام الله علیه روایت نقل کرده است.[6]

2- صدوق از حسن بن محبوب از جميل بن صالح از فضيل بن يسار از  أبي عبد الله سلام الله علیه روایت نقل کرده است.[7]

3- شیخ طوسی از ابن أذينة از فضيل بن يسار از  زرارة از یکی از امام باقر و امام صادق سلام الله علیهما روایت کرده است و نیز با اسنادش از فضيل بن يسار از حسن بن الجهم و از ربعي بن عبد الله و از عبد الرحمن بن أبي عبد الله از  أبي عبد الله سلام الله علیه روایت نقل کرده است.[8]

2-  علاء بن فضیل بن یسار (ابو القاسم النهدی)

نجاشی و شیخ طوسی می‌نویسند: مولى، بصري، ثقة و دارای کتابی است و سپس سند و طریق خود را به کتاب علائ چنین بیان می‌کند: خبر داد مرا  ابن الجندي که روایت کرد برای من محمد بن همام از أحمد بن إدريس از أحمد بن محمد از محمد بن سنان کتاب علاء را.[9] شیخ حر عاملی نیز می‌نویسد: نجاشی و علامه وی را ثقه و بصری دانسته اند.[10]

برقی در المحاسن، کلینی در کافی، شیخ صدوق در من لا یحضره الفقیه و امالی و صفات الشیعه، شیخ طوسی در تهذیب و استبصار و دیگر علمای برجسته شیعه در کتاب‌های خود روایاتی از علاء بن فضیل از امام صادق -علیه السلام- نقل کرده اند.

3-  قاسم بن علاء

شيخ الطائفه: در كتاب «غيبت» از شيخ مفيد و حسين بن عبيد اللَّه غضائرى از محمد بن احمد صفوانى نقل مى‏كند كه گفت: قاسم بن علا[11] را ديدم كه صد و هفده سال داشت، در هشتاد سالگى كه دو چشمش سالم بود، بشرف ملاقات مولى امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهما السلام رسيده، سپس بعد از هشتاد سالگى نابينا شد، آنگاه هفت روز پيش از وفاتش دوباره بينا گرديد.

جريان بدين قرار بود كه من در شهر «ران» یا «اران» از سرزمین‌های آذربايجان نزد وى اقامت داشتم. مرتب توقيعاتى از جانب امام زمان عليه السّلام بدست محمد بن عثمان و بعد از او بدست حسين بن روح قدس اللَّه روحهما بوى مي رسيد، ولى بعد از آن قريب دو ماه، توقيعى نرسيد و او از اين جهت ناراحت شد. روزى در اثناى اينكه با وى غذا مي خورديم ناگهان دربان خوشحال وارد شد و گفت: پيكى از جانب عراق آمده. قاسم مسرور گرديده روى بجانب قبله نمود و بسجده افتاد. في الوقت پيرمردى كوتاه قد با علامت قاصدى در حالى كه جامه دوخته‏اى بتن و كفش مخصوص سفر بپا و خرجينى بدوش داشت، وارد شد. قاسم برخاست و با او معانقه كرد و خرجين را از دوشش برداشت، آنگاه طشت و آب طلبيد و دست او را شسته پهلوى خود نشانيد و بخوردن غذا مشغول گشتيم. سپس دست ها را شستيم. در اين موقع پيرمرد برخاست و نامه‏اى كه از نيم ورق بزرگتر بود بيرون آورد و بقاسم داد، قاسم نامه را گرفت و آن را بوسيد و بكاتب خود ابن ابى سلمه داد. ابو عبد اللَّه‏[12] نامه را گرفت و مهرش را برداشت و خواند. قاسم احساس مطلب حزن آورى از آن نمود. لذا پرسيد: يا ابا عبد اللَّه خير است! گفت: خير است. قاسم پرسيد آيا راجع بمن دستور آمده؟ ابو عبد اللَّه گفت: اگر خوش نميدارى تا نگويم. گفت: مگر چيست؟ گفت خبر مرگ تو است كه نوشته چهل روز ديگر خواهى مرد و اينها هفت قطعه پارچه است كه براى كفن تو آورده‏اند! گفت: آيا من با دين سالم از دنيا ميروم؟ گفت: آرى چون بميرى دينت سالم است. قاسم خنديد و گفت: بعد از اين عمر طولانى ديگر آرزوئى ندارم. مجددا مرد تازه وارد برخاست و سه طاقه پارچه و لباس يمنى سرخ رنگى و عمامه‏اى و دو دست لباس و دستمالى بيرون آورد و بقاسم داد. و نيز پيراهنى نزد او بود كه حضرت امام رضا عليه السّلام بوى خلعت داده بود. و هم قاسم دوستى داشت بنام عبد الرحمن بن محمد سنيزى كه با اهل بيت عصمت سخت دشمن بود ولى ميان او و قاسم در امر دنيوى دوستى محكمى برقرار بود. در آن موقع عبد الرحمن براى صلح دادن ابو جعفر بن حمدون همدانى و پسر قاسم كه داماد وى بود بخانه قاسم آمد. قاسم بدو نفر پيرمرد شيعه كه نزد وى مي زيستند و نام يكى از آنها ابو حامد عمران بن مفلس و ديگرى على بن جحدر بود گفت: اين نامه را براى عبد الرحمن بن محمد بخوانيد، زيرا كه دوست دارم او را هدايت كنم و اميدوارم خداوند با خواندن اين نامه او را بمذهب حق راهنمائى كند. پيرمردها گفتند: از اين فكر درگذر زيرا مضمون اين نامه را جماعت‏ شيعه نميتوانند تحمل كنند تا چه رسد به عبد الرحمن بن محمد. قاسم گفت: من مي دانم سرى را فاش مي كنم كه نمي بايد آن را اظهار بدارم ولى بملاحظه دوستى كه با عبد- الرحمن بن محمد داشته و ميلى كه براهنمائى او بوسيله اين موضوع دارم مي خواهم نامه را براى عبد الرحمن بخوانم. آن روز گذشت. چون روز پنجشنبه سيزدهم ماه رجب فرا رسيد و عبد الرحمن ابن محمد بنزد قاسم آمد و بوى سلام كرد، قاسم نامه را بيرون آورد و گفت: اين نامه را بخوان! و در باره آن بيانديش! عبد الرحمن نامه را خواند. چون بآنجا رسيد كه خبر مرگ قاسم را داده بود، نامه را پرت كرد و بقاسم گفت: اى ابو محمد! از اين عقيده كه دارى بخدا پناه ببر، زيرا تو مردى هستى كه از لحاظ ديانت بر ديگران برترى دارى و عقلت را از دست نداده‏اى. خداوند ميفرمايد: وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ‏ يعنى: هيچ كس نميداند فردا چه خواهد كرد، و هيچ كس نميداند در كدام زمين خواهد مرد (سوره لقمان آيه 34) و هم ميفرمايد عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً خداوند داننده غيب است و هيچ كس را بر غيب خود مطلع نميگرداند (سوره جن آيه 26) قاسم خنديد و گفت: بقيه آيه را بخوان كه خدا مى‏فرمايد: إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ‏ يعنى مگر فرستاده‏اى كه مورد رضايت خدا باشد و مولاى من هم مورد رضايت خداست! سپس قاسم بوى گفت: من مي دانستم كه تو چنين خواهى گفت ولى تاريخ امروز را نگاهدار. اگر من بعد از آن تاريخى كه در اين نامه است زنده ماندم، بدان كه اعتقاد من چيزى نبوده اما اگر وفات يافتم در باره معتقدات خود تجديد نظر كن.

عبد الرحمن تاريخ روز مقرر در نامه را يادداشت كرد و از هم جدا گشتند. چون هفت روز از تاريخ رسيدن نامه گذشت، در همان روز قاسم سخت بيمار شد و ميان بسترش تكيه بديوار داد. پسرش حسن‏ بن‏ قاسم‏ دائم الخمر و داماد ابو عبد اللَّه بن حمدون همدانى بود، حسن در آن هنگام عبا بصورت انداخته و در گوشه خانه نشسته بود؛ ابو حامد نيز در گوشه ديگر خانه نشسته بود، ابو جعفر بن جحدر و من و گروهى از مردم شهر هم گريه ميكرديم. در اين وقت قاسم تكيه بدو دست و پشت خود داد و شروع بگفتن اين كلمات كرد: يا محمّد يا علىّ يا حسن يا حسين! يا موالى كونوا شفعائى الى اللَّه عزّ و جلّ سه بار اين كلمات را تكرار نمود، چون بار سوم باين جا رسيد كه گفت: يا علىّ يا موسى مژگانش بحركت آمد، همان طور كه كودكان لاله نعمانى را حركت ميدهند. حدقه چشمش ورم كرد، آستين خود را روى ديدگان مي كشيد و آبى مانند آبگوشت از چشمانش بيرون آمد، آنگاه روى بجانب پسرش كرد و گفت: حسن بيا! ابو حامد بيا! ابو على بيا! ما همه نزد وى جمع شديم و نگاه بحدقه‏هاى او كرديم ديديم كه هر دو سالم است، ابو حامد دست روى هر يك از ما ميگذارد و از وى ميپرسيد: آيا مرا مى‏بينى؟ بالاخره خبر وى در ميان خلق شايع شد و دسته دسته از مردم مى‏آمدند و او را مينگريستند. و قاضى شهر نيز سوار شده نزد وى آمد. نام او ابو سائب عقبة ابن عبيد اللَّه مسعودى، كه و قاضى القضاة بغداد بود. چون قاضى آمد پرسيد. اى ابو محمد؟! اين چيست كه در دست منست؟ و در آن انگشترى بود كه يك نگينى فيروزه داشت. پس انگشتر را نزديك آورد و باو نشان داد و گفت: سه سطر بر آن منقوش است قاسم (ره) آن را گرفت ولى نتوانست بخواند، مردم با حالت تعجب بيرون ميرفتند و جريان او را براى ديگران نقل ميكردند. سپس قاسم متوجه پسرش حسن شد و گفت: اى فرزند! هر مقام و مرتبه‏اى كه خداوند بتو داده با شكر الهى قبول كن. حسن گفت: اى پدر! قبول كردم قاسم گفت: چطور قبول مي‌كنى؟ حسن گفت: هر طور كه تو بمن فرمان دهى! قاسم گفت: من از تو ميخواهم كه از مى‏خوارى دست بردارى گفت: اى پدر! بآن كسى كه تو نام او را بردى‏ سوگند كه از خوردن شراب و اعمال ديگرى كه تو نميدانى دست برميدارم. قاسم دست بسوى آسمان برداشت و سه بار گفت: خدايا فرمانبردارى خود را بحسن الهام كن و او را از نافرمانى خود دور گردان. پس كاغذى خواست و با دست خود وصيت نوشت. رحمة اللَّه عليه. زمين هائى كه در دست او بود متعلق به امام زمان و آن را وقف آن حضرت كرده بود. از جمله وصيت‌هاى قاسم به پسرش حسن اين بود كه گفت: اگر شايستگى وكالت امام را پيدا كردى، مخارج زندگى خود را از نصف ملك من كه معروف به «فرجيده» است تأمين كن، و بقيه آن ملك امام زمان عليه السّلام است. ولى اگر بوكالت نرسيدى، خير خود را از راهى كه مورد قبول حق باشد، جستجو كن. حسن نيز وصيت پدر را بدين امر پذيرفت. چون روز چهلم شد و فجر طالع گرديد، قاسم وفات يافت، خدا او را رحمت كند. در آن موقع عبد الرحمن آمد و با سر و پاى برهنه فرياد ميكرد و ميگفت: وا سيداه! اى واى كه آقايم از دنيا رفت! مردم اين وضع را از عبد الرحمن بسيار بزرگ شمردند و مي گفتند: چه شده كه چنين ميكنى؟ عبد الرحمن ميگفت: ساكت باشيد من چيزى ديدم كه شما نديده‏ايد. سپس قاسم را تشييع كرد و از عقيده سابق خود برگشت (يعنى شيعه شد) و بسيارى از املاك خود را وقف امام زمان عليه السّلام نمود. ابو على بن جحدر قاسم را غسل داد و ابو حامد آب بروى ميريخت و او را در هشت پارچه كفن نمود و پيراهنى كه از امام رضا (ع) خلعت گرفته بود، نيز بر وى پوشانيدند و آن هفت قطعه پارچه كه از عراق آورده بودند نيز بر وى پوشاندند. بعد از مدتى كوتاه نامه‏اى كه متضمن تسليت بحسن بود، از ناحيه مقدسه امام صادر گشت و در آخر آن باين عبارت دعا فرموده بود: «ألهمك اللّه طاعته و جنّبك معصيته».خداوند فرمانبردارى خود را بتو الهام فرمايد و از نافرمانى خود بازدارد!. اين همان دعائى بود كه پدرش در باره او نموده بود! و در آخر نامه حضرت مرقوم بود كه: ما پدرت را براى تو پيشوا و اعمال او را مثال و نمونه قرار داديم.

سيّد بن طاوس در كتاب «فرج المهموم» بعد از نقل اين داستان مي‌نويسد: ما آن را از يك نسخه بسيار عتيقه از كتب قديمى علماى خودمان نقل كرديم كه شايد در زمان وكلاء حضرت (يعنى غيبت صغرى و پيش از سال 329 هجرى) نوشته شده است.[13]

بنابراین قاسم بن علاء از وکلای معروف منطقه «اران» در آذربایجان بوده است که مدت زیادی در خدمت سازمان وکالت قرار داشت. بنا به روایت صفوانی، وی امام رضا  –علیه السلام- را نیز درک کرده و لباسی از حضرت دریافت داشته است. از این رو احتمال وکالت وی برای ادمه پیش از عصر غیبت قویا وجود دارد. وکالت وی برای ناحیه مقدسه قطعی است و امام دوازدهم  –علیه السلام- با وی در تماس مستمر بود. گرچه صفوانی از حلقه اتصال بین وکیل آذربایجان و مرکز سازمان سخنی به میان نمی‌آورد، ولی در عین حال تصریح می‌کند که «قاسم بن علاء» با سفیر حضرت در عراق از طریق پیام‌آور در تماس مستقیم بوده است، بدون آنکه نامی از وی به میان آورد. روایت شیخ طوسی حاکی از ارتباط وی با سفیر دوم و سوم امام زمان است. بنابراین دوران وکالت وی تا عصر سفیر سوم نیز امتداد داشته است. این روایت هم‌چنین حاکی از آن است که وی واسطه صدور و رساندن توقیعات حضرت مهدی  –علیه السلام- در عصر غیبت صغری در منطقه آذربایجان بوده است.[14]

وی از مشایخ کلینی است که با کنیه ابی محمد و با ترحم از ایشان یاد کرده است.[15] شيخ صدوق[16] و علّامة طبرسي وی را از جمله افرادی شمرده اند که امام زمان را مشاهده کرده است و از وکلای آن حضرت در آذربایجان بود.‏[17]

سخنی درباره «ارّان» یا «ران»

اران سرزمینی است در قفقاز که حدود آن در دوره های مختلف تا اندازه ای متغیر است. این سرزمین در طول تاریخ نام های مختلفی داشت از جمله:

1-      «آلبانیا» یا «آریانیا»: در نوشته‌های مولفان یونان و رومی عهد باستان و قرن های میانه (قرن 4قبل از میلاد)، نام این سرزمین آلبانیا و یا آریانیا و نام مردم آن البانوی و یا آریانوی بود.

2-      «رانی»: در زبان گرجی به رانی معروف بود.

3-      «آلوانک» یا «آغوانک» با سکون حرف «نون« در هر دو.

4-      «اران» با «الران»: در متون عربی با تشدید حرف «راء» اران یا الران نوشته می شود و در برخی متون «آران» و «ران» نیز آمده است.

محدوده جغرافیایی «اران»

1-      منطقه بین دو رود بزرگ «کر» و «ارس».

2-      فاصله میان «ارس» و «دربند قفقاز».

3-      دریای خزر مرز شرقی «اران».

اران در عصر اسلام

1-      «اران» منطقه و بخش چهارم ارمینیه و یا منطقه اول ارمینیه.

2-      فتح «اران» در عصر عثمان بن عفان در سالهای 26-24ق توسط حبیب بن مسلمه فهری و سلمان بن ربیعه باهلی.

3-      برادر جوانشیر به نام «ورازتیرداد» از سوی معاویه بن ابی سفیان عامل این منطقه بود.

4-      در عهد عباسیان فرمانروایان اران به صورت نیمه مستقل خراجگذار خلافت بودند.

5-      سهل بن سنباط فرمانروای اران «بابک» را دستگیر و تحویل افشین عامل معتصم عباسی داد.

6-      در سال 332ق «بردعه» تختگاه اران مورد حمله روسیه قرار گرفت.

7-      در قراداد ترکمانچای از ایران جدا و به روسیه ملحق شد.

8-      بعد از 1918 میلادی و با ورود قوای عثمانی به قفقاز، دولتی از سوی گروه مساواتیان تاسیس شد که نام جمهوری آذربایجان را بر خود نهادند و از این تاریخ نام اران به جمهوری آذربایجان تغییر یافت.[18]

با این توضیح روشن می‌شود که «اران» جزئی از کشور ایران و منطقه‌ای از آذربایجان ایران بود که با عهدنامه ترکمنچای از ایران جدا شد و قبل از قرن بیست میلادی کشوری به نام آذربایجان وجود نداشت و در همه منابع، نام آذربایجان بر منطقه وسیعی از ایران تعلق داشت که منطقه اران نیز قسمتی از آن بود. شیخ طوسی در کتاب الغیبه، «اران» را از سرزمین‌های آذربایجان دانسته است؛ شیخ عباس قمی نیز می نویسد: قاسم بن علاء رحمه اللّه در سرزمین «اران» ‏ بين مراغه و زنجان وفات کرده است.[19] محقق دوانی نیز در ترجمه مهدی موعود جلد 51 بحار الانوار می نویسد: «ران» يا «اران‏» شهرى ميان مراغه و زنجان بوده. گويند در آنجا معدن طلا و سرب است (مراصد).[20]

بنابراین منطقه آذربایجان با وجود مذاهب غیر شیعی در آن، دارای مناطق شیعه نشین بود و وسعت جغرافیایی آن چند برابر آذربایجان امروز ایران بود. همانگونه که همین آذربایجان امروز به استان‌های شرقی، غربی و اردبیل تقسیم شده است که در صدر اسلام این تقسیم بندی را نداشت.

با این نگاه، در عصر ائمه هدی، آذربایجان وسعت گسترده ای داشت و هر چند «اران» امروز جزئی از خاک جمهوری آذربایجان می‌باشد، اما باید به این نکته توجه داشت که تشکیل کشوری به نام آذربایجان چندان سابقه زیادی ندارد و «اران» به یقین در آن دوران جزئی از آذربایجان تبریز و ایران بود که بعدها از ایران جدا شد و کشوری به نام جمهوری آذربایجان تشکیل شد. بر همین اساس است که همه «قاسم بن علاء» را وکیل ائمه در آذربایجان می‌دانند و این در حالی است که در آن زمان کشوری به نام اذربایجان وجود خارجی نداشت و آذربایجان همان منطقه گسترده ای به مرکزیت تبریز بود.

ذکر این نکته نیز ضرورت دارد که هدف این نیست که «اران» امروز باید به ایران برگردد و بلکه نگاه این نوشتار برآن است که راویان برجسته خطه ولایتمدار آذربایجان را معرفی کند و بر تمامیت ارضی همه کشورها به دیده احترام می‌نگرد.

4-  حسن بن قاسم بن علاء

داستان وی ذیل داستان پدرش گذشت که امام عصر در توقیعی ضمن تعزیت وفات پدرش،  وی را اینگونه دعا فرمود که: «ألهمك اللَّه طاعته و جنّبك معصيته» و این دعایی بود که پدرش علاء هنگام مرگ کرده بود و در آخر دعای امام عصر آمده بود: «قد جعلنا أباك إماماً لك و فعاله لك مثالًا»[21] که نشان از عظمت و بزرگواری و منزلت وی نزد امام عصر را دارد.

شیخ حر عاملی می‌نویسد:  طبق روایت كشي و علامه، حسن‏ بن‏ قاسم ممدوح است.[22]

5- قاسم بن فضیل

شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه می‌نویسد: وی مکنی به ابو محمد و ثقه است و نجاشی و علامه گفته اند که از امام صادق علیه السلام روایت نقل کرده است.[23] محدث نوری می‌نویسد: از موالى بني سعد، كوفي و أصحاب الصادق (عليه السّلام) بود.[24] نجاشی می‌نویسد: أبو محمد ثقة است و از امام صادق عليه السلام روایت کرئه و کتابی دارد که  محمد بن أبي عمير آن را از قاسم بن فضیل نقل کرده است.[25] ابن داوود نیز وی را نهدی، بصرِ ابو احمد و ثقه دانسته است و می‌نویسد ابو محمد هم می گویند.[26] علامه حلي نیز وی را ابو محم نهدی، بصری، ‏ثقه و از روات امام صادق عليه السلام می‌داند.[27]

6- محمد بن القاسم بن الفضیل

محمّد بن قاسم‏ بن‏ فضيل‏ نهدى بوده و مؤلّف من لایحضره الفقیه او را به مصاحبت با حضرت رضا وصف نموده، وى داراى كتابى است و طريق مؤلّف به او حسن است‏[28] کتب رجالی  وی و پدرش و عمویش علاء و جدش فضیل را ثقه می دانند که از امام رضا علیه السلام روایت نقل کرده است و دارای کتاب است.[29]

کلینی در کافی، صدوق در من لا یحضره الفقیه، شیخ طوسی در تهذیب و استبصار و ... از وی روایت نقل کرده‌اند.

7- ابن اخی الفضیل بن یسار

به نظر می رسد وی الحسن بن اخی الفضیل بن یسار است .[30] در طریق شیخ طوسی در تهذیب الاحکام و الاستبصار قرار گرفته است که از امام صادق علیه السلام روایت می‌کند.[31] در طریق شیخ صدوق از پدرش فضیل از امام باقر علیه السلام روایت نقل می‌کند منتهی به جای ابن اخی الفضیل، اخی الفضیل آمده است.[32] در طریق کلینی باب «ما ینقض الوضوء و ما لاینقضه» الحسن بن اخی الفضیل از پدرش از امام صادق علیه السلام روایت نقل کرده است.[33]

 


خاندان یحیی خزاز تبریزی

یحیی خزاز تبریزی یا خراز که برخی از کتاب ها وی را یحیی خزاز شیزری هم می نویسند، از اهالی تبریز است که رجال ابن داوود وی را ثقه معرفی کرده است[34] شیخ طوسی[35] و مرحوم خوئی نیز وی را از اصحاب امام صادق -علیه السلام- دانسته اند.[36] از خود وی روایتی پیدا نشد و شاید هم باشد و ما بدان دسترسی نداشته باشیم؛ اما از فرندان و خانواده وی افراد برحسته ای جزو راویان اهل بیت هستند؛ از جمله: محمد بن یحیی، احمد بن یحیی، زکریا بن یحیی، علی بن محمد بن یحیی و احمد بن محمد بن یحیی.

 1-  محمد بن یحیی

محمد بن يحيى الخزاز یکی از رجال شیعه در کوفه بود و راویانی  از اصحاب امام صادق علیه السلام را درک کرد و در کتب اربعه بیش از 35 روایت از آنها نقل کرده است؛ وی کتابی بنام نوادر دارد.

افرادی که محمد بن یحیی از آنها روایت کرده عبارتند از: غياث بن إبراهيم، طلحة بن زيد النهديّ، حفص بن غياث الكوفي القاضي و ... .[37]

علمای رجال در کتاب های رجالی خود وی را ثقه دانسته اند؛ از جمله: نجاشی در رجال النجاشی؛[38] علامه حلی در خلاصه القوال؛[39] ابن داوود در رجال ابن داوود؛[40] اردبیلی در جامع الرواه؛[41] بروجردی در طرائف المقال؛[42] مرحوم خوئی در معجم رجال الحدیث[43] و ... .

2-  احمد بن یحیی

احمد بن یحیی با یک واسطه توسط عمار بن ابراهیم از امام صادق علیه السلام روایت نقل کرده است که شیخ صدوق این روایت را از طریق پدرش از سعد بن عبد الله از احمد بن یحیی الخزاز در ثواب الاعمال آورده است. [44]

شیخ صدوق روایت دیگری نیز از پدرش از سعد بن عبد الله از احمد بن یحیی از حماد بن عثمان از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که هرچند تصریح به خزاز نشده و احمد بن یحیی مشترک بین چند راوی می باشد، اما به نظر می‌رسد وی نیز احمد بن یحیی خزاز است.[45] برادرش محمد بن یحیی الخزاز نیز از حماد روایت نقل کرده است.

3-  زکریا بن یحیی

ابو علی زکریا فرزند دیگر یحیی خزاز است که نامش در طریق روایی شیخ طوسی در الامالی؛ حسکانی در شواهد التنزیل؛ منتجب الدین رازی در الاربعون حدیثا و سید بن طاووس در الیقین باختصاص مولانا علی علیه السلام بامره المومنین قرار گرفته است.

4-  علی بن محمد بن یحیی الخزاز

محمد بن علی بن محبوب که فردی جلیل القدر بود، زیاد ازعلی بن محمد بن یحیی روایت نقل می‌کند.[46] نام وی در طریق شیخ طوسی در تهذیب و استبصار اقرار گرفته است که حسن بن علی بن فضال نقل روایت می کند.

5-  احمد بن محمد بن یحیی الخزاز

احمد بن محمد بن یحیی از غیاث بن ابراهیم[47] و از طلحه بن زید[48] از امام صادق علیه السلام روایت نقل کرده است.


دیگر راویان خطه ولایتمدار آذربایجان

1- محمد بن سعید الآذربیجانی

نام وی در طریق روایی مرحوم کلینی واقع شده است که از عبد الله جعفر از حسن بن علی بن کیسان از موسی بن محمد تقی علیه السلام، برادر امام هادی علیه السلام روایت نقل می‌کند.[49]

محمد جواد شبیری زنجانی بر این باور است که «الأزدي» و «الاذخري» و «الآذربيجاني» در لقب محمّد بن سعيد یکی است و هر سه یک نفر هستند و اللّه أعلم.[50]

با این نگاه وی از اصحاب موسی مبرقع فرزند امام جواد علیه السلام بوده است.

2-  ابو الحسن علی بن خالد المراغی

وی از مشایخ شیخ مفید در الامالی است.[51] در طریق شیخ طوسی نیز آمده است که از شیخ مفید از علی بن خالد مراغه‌ای نقل روایت می کند.[52]

3- مکی بن احمد بن سعدویه البردعی

نام وی در طریق روایی شیخ صدوق در التوحید، الخصال، فضائل الاشهر الثلاثه، کمال الدین و... آمده است.[53]

4- ابو الفتح محمد بن جعفر بن محمد المراغی

ابو الفتح محمد بن جعفر بن محمد؛ مشهور به همدانيّ‏؛ وادعيّ؛ مراغيّ بود که از اهالی شهرستان مراغه استان آذربایجان شرقی ایران می‌باشد.

وی طبق نقل علمای رجال از سرشناسان نحو و لغت در بغداد بود که حافظه خوب و صحیح الروایه بود. ابو‌الحسن سمسمی یکی از غلمان های وی بود. [54] وی دارای کتاب «مختار الأخبار»، كتاب «الخليلي في الإمامة»، كتاب «ذكر المجاز من القرآن»، كتاب «الجزء» می‌باشد.[55] ابو الفتح مراغه‌ای در سال 371ه.ق از دنیا رفته است.[56]

5- محمد بن عبد الله خطیب تبریزی

ابوبکر محمد بن عبد الله از علمای اهل سنت در تبریز می باشد و کتابی به نام «مشكاة المصابيح‏» دارد که با تحقيق محمد صدقى جميل در انتشارات دار الفكر بيروت در سال 1414 ه. ق آن را چاپ کرده است.

ورام در مجموعه خود دو روایت از ایشان در فضیلت پیروان امیر مومنان علی علیه السلام و بیرون بودن زنان رسول خدا از اهل بیت در آیه تطهیر نقل کرده است:

در حدیث اول آمده است: انس بن مالک گوید: رسول خدا فرمود: از امت من هفتاد هزار نفر بدون حساب وارد بهشت خواهند شد؛ سپس به علی نگاه کرد و فرمود: آنها شیعه تو هستند و تو امام آنها هستی.‏[57]

در حدیث دوم نیز آمده است: ابو سعید خدری در تفسیر آیه إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً می گوید: رسول خدا علی و فاطمه و حسن و حسین را جمع کرد و عبا را بر سر آنها انداخت و فرمود: اینها اهل بیت من هستند. خدایا از آنها رجس را ببر و پاک شان گردان و ام سلمه کنار در ایستاده بود، گفت یا رسول الله آیا من از آنها نیستم؟ حضرت فرمود: تو برخیر هستی یا به سوی خیر هستی.[58]

6- ابراهیم بن محمد التبریزی

وی همان کسی است که خصوصیات ظاهری امام عصر ارواحنا فداه را به ابو عبد الله همدانی در شهرستان مراغه از شهرهای تبریز نقل کرده است.[59]

7- ابو حامد احمد بن ابرهیم مراغه‌ای

ابو حامد از جمله اصحاب بزرگوار و برجسته امام جواد علیه السلام می‌باشد.[60] ابن داوود وی را ممدوح و عظیم الشأن دانسته است. [61] علامه حلی نیز می‌نویسد: در روایتی که کشی نقل کرده است، از ناحیه امام عصر توقیعی صادر شده است که عظمت و بزرگواری او را می‌رساند: «و وقفت على ما وصف به أبا حامد أعزه الله بطاعته، و فهمت ما هو عليه تمم الله ذلك بأحسنه و لا أخلاه من تفضله عليه و كان الله وليه أكثر السلام و أخصه».‏[62] شیح حر عاملی نیز در باره ابو حامد مراغه‌ای می‌نویسد: روایت کشی بر مدح و عظمت و جلالت وی دلالت دارد.[63]

8- ابو العباس احمد بن محمد دینوری

ابا العباس أحمد بن محمد دينوري‏، ملقب به استونه از هیچکدام از ائمه بلا واسطه روایت نکرده است.[64] وی مدتی در اردبیل عهده دار وکالت بود و سپس در سفر حج وارد دینور شده و ظاهرا بعدها در آن ساکن شده و به دینوری معروف گردیده است.[65]

احمد بن محمد معروف به ابن عقده متوفای 332ق و صاحب کتاب «فضائل امیر المومنین»، مستقیم از وی روایت نقل کرده است. نام وی در طریق روایی نعمانی نیز در کتاب الغیبه نعمانی متوفای 360ق آمده است. شیخ مفید نیز در رساله مهر خود با یک واسطه از ایشان روایت نقل کرده است؛ وی همه کتاب های حسین بن سعید اهوازی را در سال 300 ق به محمد بن حسن بن حمزه بن علی بن حسینی طبری نقل کرده است.[66]

نجاشی نیز وی را از جمله طرق نقل کتاب های حسین سعید دانسته است.[67]

منبع : قرآن و اهل بيت عليهم السلام رمزماندگاريراویان خطه ولایت‌مدار آذربایجان از اهل بیت عصمت و طهارت -صلوات الله و سلامه علیهم-
برچسب ها : محمد ,امام ,قاسم ,السلام ,روایت ,کرده ,علیه السلام ,امام صادق ,صادق علیه ,السلام روایت ,سلام الله ,علیه السلام روایت ,دیگر علمای برجسته ,طهارت –ع

فزع در عزاداری

:: فزع در عزاداری

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین

 

سؤال:

 

فزع در عزاداري امام حسين -عليه السلام- به چه معناست؟

 

پاسخ

 

فزع به معنی ترسیدن است، منتهی ترس از یک چیز وحشتناک و یا کاری خطرناک که همراه با اضطراب باشد و حالت انقباضی در انسان رخ دهد.

فزع چون با "الى" متعدى شود بمعنى استغاثه آيد: «فَزِعَ‏ اليه» يعنى به او پناه برد و استغاثه كرد و چون با "لام" متعدّى شود معنى پناه دادن مي دهد: «فَزِعَ‏ له» یعنی به او پناه داد و بفريادش رسيد و «مَفْزَع» یعنی محل پناه در دعاى هفتم صحيفه سجاديه آمده: «وَ أَنْتَ‏ الْمَفْزَعُ‏ فِي الْمُلِمَّاتِ» ؛ «(خدایا) تو محل پناه در شدائد».[1]

در حقیقت معنای اصلی «فزع»  ترسیدن است و چون فرد ترسیده به دنبال سر پناه می گردد، معنای پناه دادن، پناه گرفتن و پناهگاه نیز می دهد.[2]

برخي گفته اند «فزع»  از جنس جزع است یعنی بی تابی و فریاد زدن و عبارت «جزع» به «فزع»  ترجمه مي شود، چون گاهي از شدت ترس حالت بی تابی به انسان ترسیده رخ می دهد و گاهی فریاد هم می زند و بي طاقت مي شود.[3]

بر همين اساس در ترجمه رواياتي كه در آن كلمه«جزع» آمده،‌ مي نويسند«جزع» و «فزع» يعني حاصل ترس گاهي انسان را بي تاب مي كند و به«جزع» مي رساند.

بنابراين در متن عربي روايات لفظ «فزع» نيامده است و بلكه از كلمه«جزع» يعني بي تاب شدن و با فرياد بلند ناليدن آمده است و با توجه به اينكه «فزع كردن» هم گاهي به«جزع» مي رسد برخي در ترجمه گفته اند «فزع»  و«جزع» در عزاداري امام حسين -عليه السلام- امري پسنديده و خوب است؛ امام صادق –علیه السلام- می فرماید: كُلُ‏ الْجَزَعِ‏ وَ الْبُكَاءِ مَكْرُوهٌ سِوَى الْجَزَعِ وَ الْبُكَاءِ عَلَى الْحُسَيْنِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)؛[4] يعني بي تابي و گريه امري پسنديده نيست مگر اينكه بي تابي و گريه براي امام حسين –عليه السلام- باشد.

در زيارت عاشورا نيز آمده است كه امام باقر –عليه السلام- پاداش ها و آداب  زيارت را بيان مي كند، مي فرمايد: ... وَ يَأْمُرُ مَنْ فِي دَارِهِ بِالْبُكَاءِ عَلَيْهِ وَ يُقِيمُ فِي دَارِهِ مُصِيبَتَهُ بِإِظْهَارِ الْجَزَعِ عَلَيْه ...‏؛[5] و اهل خانه را به گريه دعوت كند و در خانه خود با جزع كردن بر امام حسين مراسم سوگواري برپا كند.

در زیارت دیگر امام حسین –عليه السلام- نيز که از امام صادق -علیه السلام- نقل شده است، عرضه می داریم:

... أَنَا بِكُمْ لَجَزِعٌ‏ ؛[6] من براي مصيبت شما از جزع كنندگانم.

بنابراين «جزع» و «فزع» يعني بي تابي كردن وگريه هاي بلند بر امام حسين – عليه السلام – كردن امري خوب و خداپسندانه و داراي پاداش هاي بزرگ معنوي و درجات بهشتي است و در متن روايات لفظ«جزع» آمده است و چون گاهي اثر «فزع» بر انسان به بي تابي و بي طاقت شدن نمي رسد، گفته مي شود در عزاي امام «فزع»  و «جزع» كردن خوب است.



[1]. رک: حسيني زبيدي، محمد مرتضى، تاج العروس من جواهر القاموس، بيروت، دار الفکر، چاپ اول، 1414ق، ج‏11، ص 345. طريحي، فخر الدين، مجمع البحرين، تهران، مرتضوی، چاپ سوم، 1375، ج‏4 ، ص375. فيومى، أحمد، المصباح المنير في غريب الشرح الكبير، قم، موسسه دار الهجره، چاپ دوم، 1414ق، ج‏2، ص 472. ابن منظور، محمد، لسان العرب، بيروت، دار الفکر للطباعه و النشر و التوزیع دار صادر، چاپ سوم، 1414ق، ج‏8، ص251. قرشى بنايى، على اكبر، قاموس قرآن، تهران، دار الکتب الاسلامیه، چاپ ششم، 1412ق، ج5 ، ص174. مصطفوى، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1368، ج9، ص81.

[2]. رک: ابن اثير جزري، مبارك، النهاية في غريب الحديث و الأثر، قم، موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، چاپ چهارم،1367، ج‏3، ص443. زمخشرى، محمود، الفائق في غريب الحديث، بيروت، دار الکتب العلمیه، چاپ اول، 1417ق، ج‏3، ص29. راغب اصفهانى، حسين، مفردات الفاظ قرآن، ترجمه:غلامرضا خسروی، تهران، مرتضوی، چاپ دوم، 1374، ج‏4، ص53.

[3]. رک: التحقيق في كلمات القرآن الكريم، پیشین، ج9، ص82. تاج العروس من جواهر القاموس، پیشین، ج11، ص343.

[4]. طوسى، محمد، الأمالي، قم، دار الثقافه، چاپ اول، 1414ق، ص161، مجلس 6، حدیث20.

[5]ابن قولويه، جعفر، كامل الزيارات، نجف اشرف، دار المرتضویه، چاپ اول، 1356، ص 175، حدیث8.

[6]. كامل الزيارات، نجف اشرف، پيشين، ص243، حدیث12.

منبع : قرآن و اهل بيت عليهم السلام رمزماندگاريفزع در عزاداری
برچسب ها : امام ,السلام ,«فزع» ,پناه ,اول، ,حسين ,امام حسين ,–عليه السلام ,عليه السلام ,كامل الزيارات، ,تهران، مرتضوی، ,كلمات القرآن الكريم،